#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_148
خیلی از مردم رو به مجسمه ی بزرگ در حال دعا خوندن و یه سری دیگه داشتند عکس می گرفتند. منم دوربینم
رو بالا آوردم و چند عکس از کلیسا و خودم و راهول گرفتم. بعد از نیم ساعت از کلیسا بیرون اومدیم و به سمت
رستورانی در همون شهر و نزدیکی راه افتادیم.
اون شب کنار راهول توی شادی و عشق شاممون رو خوردیم و به هتل برگشتیم.
عشق راهول تموم قلب و جونم رو در برگرفته بود. با تمام وجود عاشقش بودم؛ اون دلیل خنده ها و خوشی زندگیم
بود. اون باعث وجود آرامش و حس شیرین زندگیم بود. شاید اون جمله ی معروف و زیبا رو به زبون نیاورده بودم ولی
خودم این رو می دونستم که بیش تر از هر کی اون رو دوست دارم. دوری و نبودنش آروم آروم جونم رو می گرفت و
من اصلا نمی خواستم به روزی که از این جا می رم و روزی که قراره پدرم این موضوع رو بفهمه فکر کنم؛ چون می
دونستم که عاقبت خوب و خوشی نداره.
#پارت_سیوهشت
دوشادوش و کنار راهول توی موزه قدم می زدیم. موزه ی هوانوردی نیروی دریایی هند. فضای بیرونی موزه که
شامل سی هواپیمای مورد استفاده در نیروی دریایی هند بود رو دیدیم و الان همراه راهول به داخل موزه اومده
بودیم و طبقه ی پایین و در بخش گالری داخلی قدم می زدیم؛ نمایشگاه گالری شامل کلی عکس از زمان جنگ ها و
romangram.com | @romangram_com