#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_147
کردیم. این کلیسا بالای تپه ای قرار داشت که قلب شهر رو تسخیر کرده بود و به تمام میدان اصلی شهر دید داشت
و من با تمام وجود اون همه زیبایی و شکوه رو نگاه می کردم. حس و حال فوق العاده ای داشت و سیر شدن از اون
جا و دید زدن کلیسا و شهر غیر ممکن بود. به بالای کلیسا که رسیدیم از اون جا کمی به شهر و مردمی که پایین
کلیسا در حال رفت و آمد بودند نگاه کردیم.
-راهول؟
راهول خیره به آسمون شب جوابم رو داد.
-جونم؟
سرم رو به شونه اش تکیه دادم.
-مرسی که من رو این جا آوردی این جا خیلی قشنگه.
روی موهام رو بوسید.
-زیبایی و قشنگی این جا در برابر زیبایی تو هیچه آروم جونم.
چشم هام رو بستم و از این تعریف راهول غرق در خوشی شدم.
با هم وارد کلیسا شدیم روی یکی از نیمکت ها نشستیم و به نمای داخلی و زیبا و مجسمه های باشکوه نگاه کردیم.
romangram.com | @romangram_com