#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_146


-خب بگو نوبت شماست پریا خانم.

خودم رو زدم به اون راه.

-چی نوبت منه؟

لبخندی زد.

-همون جمله ی زیبا.

حالت متفکری به خودم گرفتم.

-کدوم؟

کمی نگاهم کرد و بعد با صدای بلند خندید.

-تلافی می کنم پریا خانم حالا ببین کی گفتم.

نگاهم رو ازش گرفتم تا خنده ام رو نبینه.

***

از ماشین پیاده شدیم. مات و مبهوت به کلیسای نورانی رو به روم خیره شده بودم. چقدر زیبا، چقدر خیره کننده

بود. این جا کلیسای بانوی پانجیم بود و برای این که وارد کلیسا بشی باید از صد پله ای که به شکل باشکوهی

طراحی شده بودند بالا بری. همراه راهول دوشادوش هم از پله ها بالا می رفتیم و به کلیسای بی نظیر نگاه می

romangram.com | @romangram_com