#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_145


-پریا؟

نگاهم رو از مردم گرفتم و به چشم های راهول خیره شدم.

-می دونی یه اتفاقی افتاده...

با تعجب و نگرانی گفتم: چه اتفاقی راهول؟ چی شده؟

نگاهش رو از چشم هام گرفت و به بیرون خیره شد.

-راهول بگو دیگه دارم پس می افتم از نگرانی، چی شده؟

نفس عمیقی کشید و ساکت موند، با حرص صداش کردم.

-راهول؟

خندید و به سمتم برگشت و سرش رو نزدیک آورد.

-اتفاق جدید و خوب این که من بیش تر از دیروز عاشقتم.

کمی نگاهش کردم وقتی حرفش رو هضم کردم جیغ بنفشی کشیدم.



-بی شعور ترسیدم.

با اخم نگاهش کردم که تندی گونه ام رو بوسید.

romangram.com | @romangram_com