#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_144


بهم خیره شد.

-سلام عزیزم، چه خوشکل شدی!

لبخندی زدم.

-مرسی.

در ماشین رو باز کرد و من سوار شدم بعد خودش سوار شد.



-چه خبرا خانمی؟

به سمتش برگشتم و نگاهی به صورت جذابش کردم.

-سلامتی توی این دو ساعت هیچ خبری نشده.

خندید و گفت: خوبه. الان ساعت پنجه تا شش به پانجیم می رسیم و بعد شام رو هم با هم می مونیم و آخر شب می

رسونمت ولی می خوام امشب خیلی بهمون خوش بگذره.

سرم رو تکون دادم.

-عالیه.

داشتم از شیشه ی ماشین به بیرون نگاه می کردم که راهول صدام کرد.

romangram.com | @romangram_com