#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_140
چیزی نگفتم ولی تعجبم بیش تر شد چون به سمت ماشین خودمون نمی رفتیم و داشتیم به سمت ماشین باکلاس و
مدل بالایی می رفتیم که چند تا مرد قد بلند و گنده که به بادیگار ها شباهت داشتند کنارش ایستاده بودند.
-راهول کجا می ریم؟
راهول جوابم رو نداد و رو به روی بادیگارد ایستاد، به زبون خودشون چیزی گفت که من فقط کلمه ی ایران رو
فهمیدم. بادیگارد لبخندی زد و سرش رو تکون داد. راهول با خوش حالی به سمتم برگشت.
-وقتی سونو نیگام بیاد این جا ما اجازه داریم که باهاش عکس بگیریم.
با تعجب گفتم: جدی؟
سرش رو به معنی آره تکون داد.
-اهوم بادیگارد ها اجازه دادند.
لبخند بزرگی روی لب هام نشست.
-وای مرسی راهول.
راهول فقط با لبخند و خیره نگاهم کرد. با سر و صدایی که اومد نگاهم رو از چشم هاش گرفتم و به جمعیت زیادی
که داشتند همراه سونو نیگام می اومدند، نگاه کردم.
-وای اومد...
romangram.com | @romangram_com