#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_136
لب گزیدم. کلمه ای که یهویی گفته بودم رو تکرار کرده بود. مشتی به بازوش کوبیدم که خندید و ماشین رو دور زد
و سوار شد. با شادی گفت: برای نهار می ریم رستوران مارتین.
با خوش حالی گفتم: جدی؟ وای عالیه.
با لبخند جذابش سرش رو به معنی آره تکون داد. رستوران مارتین رستوران مشهور و زیبایی بود که پاتوق مشاهیر
بود یعنی اگه شانس داشتی اون جا می شد یکی از افراد مشهور و معروف رو ببینی. با خوش حالی و بی صبرانه
منتظر موندم تا به رستوران مارتین برسیم.
#پارت_سیوپنج
ماشین رو توی پارکینگ رستوران نگه داشت. با ذوق از ماشین پیاده شدم. راهول ماشین رو دور زد و کنارم
ایستاد؛ با هم از راه سنگ فرش شده گذشتیم. رستوران میون انبوهی از درخت های بلند بود؛ مخلوطی از سبک
قدیمی و مدرن بود. از در چوبی وارد رستوران شلوغ شدیم. راهول با یکی از پیش خدمت ها حرف زد که پیش
خدمت با لبخند ما رو به سمت میز مربع شکل چوبی که پارچه ای نارنجی رنگ روی اون رو پوشونده بود، هدایت
کرد. روی صندلی پلاستیکی مشکی رنگ نشستم. با لبخند به رستوران که ترکیبی از رنگ های مشکی و نارنجی بود
خیره شده بودم. سقف چوبی بود و لامپ ها داخل قاب چوبی که زنبیل شکل بود، جای گرفته بودند. سه طرف
romangram.com | @romangram_com