#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_133
راهول دستم رو گرفت و من رو دنبال خودش کشید.
-دیگه نباید تو رو این جور جاه ها بیارم.
با تعجب گفتم: چرا؟
یک لحظه برگشت و با اخم نگاهم کرد.
-از بس محو این جا شدی من رو یادت رفت، خب منم حسودیم می شه.
نگاهش رو ازم گرفت و دوباره من رو دنبال خودش آروم کشید.
-بیا بریم پریا خانم.
داشتیم از پله ها پایین می رفتیم که یک لحظه پام پیچ خورد. » راهول حسود « . آروم خندیدم
-وای راهول... پ..ام.
با هول به سمتم برگشت.
-پریا چی شد... وای ببخشید... ببخشید تقصیر من بود.
هول کرده بود و به این طرف و اون طرف نگاه می کرد نمی دونست چی کار کنه.
خندیدم.
romangram.com | @romangram_com