#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_132
دستش رو جلو آورد.
-مایکل هستم و شما بانو؟
حتی به دستش نگاه نکردم.
-پریا...
بعد از جام بلند شدم و گفتم: من باید برم آقا.
بازوم رو گرفت و رو به روم ایستاد.
-چه اسم زییایی، تو ایرانی هستی؟
تند تند سرم رو تکون دادم که گفت: اوه من عاشق ایرانم. می شه بیش تر با هم آشنا بشیم؟
خواستم بگم نخیر آقا که راهول کنارم ایستاد و دست اون مرد رو از بازوم جدا کرد.
-لازم نیست آقا... دستت رو از روی بازوش بردار.
مرد خواست چیزی بگه که راهول با عصبانیت گفت: حیف این جا مکان عمومی و کلیساست وگرنه اون چشم های بابا
قوریت رو از کاسه در می آوردم. برو گمشو تا دیگه اون ریختت رو نبینم.
مرد که دید راهول خیلی بی اعصابه، دست هاش رو به حالت تسیلم بالا آورد و از کنارمون رد شد.
romangram.com | @romangram_com