#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_131

های یونسکو بود. توی این منطقه کلیسا ها و اماکن تاریخی زیادی وجود داشت که به آدم احساس بودن در دوران

پرتغالی ها رو می داد. یکی از اون کلیسا ها اسمش باسیلیکاست که مردم معتقدند که این کلیسا نگهبان گواست. یه

عالمه توریست و مردم اون جا مشغول تماشا و عکس گرفتن از اون منطقه بودند. همراه راهول و دست توی دست

هم نزدیک تر رفتیم و با دقت و لذت به اون مکان و منطقه خیره شدم. از همه جا عکس گرفتم بخصوص کلیسای

باسیلیکا که به خاطر حفظ میراث سن فرانسیس ژاویه مشهور بود. وارد کلیسا شدیم؛ مثل یه موزه ی بزرگ و

تاریخی می موند که تموم وسایل قدیمی داخل شیشه های بزرگ و مجهز به نمایش در آورده شده بودند. با لبخند

بزرگی تک تک وسایل رو نگاه کردم، گوشه به گوشه ی کلیسا رو مهمون قدم هام کردم؛ از نگاه کردن به اون همه

میراث و فرهنگ، به اون همه زیبایی خسته نمی شدم. اون قدر غرق نگاه کردن و خوندن تاریخچه کلیسا و وسایل

شدم که دیگه حواسم به راهول نمونده بود. تا وقتی که یکی روی نیمکت کناریم نشست. بدون سر بلند کردن گفتم:

وای راهول این جا محشره.

صدای نا آشنایی گفت: موافقم لیدی.

با عجله و تندی سرم رو بلند کردم. مردی با ریش بلند و چشم هایی آبی رنگ که معلوم بود یه خارجی و توریسته

کنارم نشسته بود. با اون چشم هاش دیگه نزدیک بود درسته قورتم بده. دستی به موهام که بافته بودم کشیدم.

-ببخشید شما؟


romangram.com | @romangram_com