#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_130

نقاشی که قرار بود بکشم اختصاص می دادم.

لبخندی زدم. توی ایران به خودم قول داده بودم که از مکان یا شخص یا جایی یه نقاشی قشنگ بکشم و به ایران

ببرم. هنوز چیزی مد نظرم نبود ولی توی ذهنم اون یک هفته ی آخر رو به نقاشی کشیدن اختصاص داده بودم.

با دستی که روی شونه ام نشست به خودم اومدم؛ راهول با لبخند جذابی نگاهم می کرد. از جام بلند شدم.

-سلام راهول.

بغلم کرد.

-سلام عزیزم.

خندیدم و کنار گوشش گفتم: خوب بلدیا من رو فرت و فرت بغل کنی ها!

خندید و دستی به موهاش کشید.

-آدم عشقی به این خوشکلی داشته باشه از بغل کردنش نمی گذره.

لبخند خجلی زدم که دستم رو گرفت.



-بیا بریم گلم.

از هتل بیرون رفتیم و سوار تاکسی شدیم. بعد از نیم ساعت به منطقه ی گوا رسیدیم. منطقه ی گوا یکی از میراث


romangram.com | @romangram_com