#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_129


بود وگرنه من اصلا کاری باهاش نداشتم و به زور داشتم جوابش رو می دادم. خودمم تعجب کردم که این جوری

آویزونم شده بود. پریا عزیزم از دستم ناراحت نباش.

لبخندی زدم و نگاهش کردم؛ با دیدن لبخندم اخم هاش وا شد و نگرانی از چشم هاش پر زد. دستم رو محکم فشرد.

-این اذیت کردنات تاوان داره پریا خانم.



آروم خندیدیم و چشمکی زدم. سرم رو بلند کردم که با نگاه ویکی رو به رو شدم؛ داشت از توی آینه نگاهمون می

»؟ این چی می گه دیگه « . کرد. نگاهم رو ازش گرفتم

از ماشین پیاده شدیم و از ویکی خداحافظی کردیم و سوار قطار شدیم و با شادی و شوخی های راهول اون روز رو

توی قطار تا رسیدن به گوا گذروندیم.

#پارت_سیوچهارم


توی لابی نشسته بودم و منتظر راهول بودم. قرار بود بیاد و با هم بریم به منطقه گوا و کلیسا های اون جا سر بزنیم.

هر چی به راهول گفته بودم که خودم می رم و تو به کار هات برس قبول نکرده بود و می خواست که همراهم بیاد.

فقط ده روز به برگشتنم به ایران مونده بود. این سه روز رو به چند تا مکان معروف سر می زدم و اون یک هفته رو به


romangram.com | @romangram_com