#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_128


کیفم رو از پله ها پایین می آوردم که چشمم به دختر عموی راهول افتاد که از گردن راهول آویزون شده بود.

-راهول دلم برات تنگ می شه.

راهول به زور اون میمون رو از گردنش جدا کرد.

-هی دختر عمو بی خیال چه خبرته، چرا از گردنم آویزون شدی همین طوری هم می تونستی بگی؛ ممنون.

دختر عموش خواست بازوشون رو بگیره که من با حرص پاهام رو روی زمین کوبیدم و به سمتشون رفتم؛ راهول به

سمتم برگشت و لبخند زد.

-پریا آماده ای؟

با حرص گفتم: آره... اکه کارت تموم شد بریم.

بعدم بدون توجه به نگاه پر از تعجبش از خونه خارج شدم. همه توی حیاط جمع شده بودند و مشغول رو بوسی و

خداحافظی بودند؛ منم نزدیک تر رفتم و از همه بابت این مدت تشکر کردم. خداحافظی کردم و به سمت ماشین

ویکی رفتم؛ قرار بود ویکی ما رو تا ایستگاه قطار برسونه. همین که صندلی عقب نشستم راهول با عجله سوار

ماشین شد و چسبید به من. با حرص گفت: چرا نگام نمی کنی پریا؟ چیکار کردم مگه؟

فقط می خواستم اذیتش کنم وگرنه معلوم بود که دختر عموش زیادی کنه ست و راهول به زور داشت تحملش می

کرد. روم رو ازش گرفتم که دستش رو روی دست هام گذاشت؛ کنار گوشم آروم گفت: پریا بخدا رانی زیادی سیریش

romangram.com | @romangram_com