#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_127


به کیف بزرگی اشاره کردم.

-ببین دارم لباس هام رو جمع می کردم.

رو به روم ایستاد و کمی نگاهم کرد. بعد با لبخند بغلم کرد و گفت: قربون خجالت کشیدنت برم، جز مامان و بابام

هیشکی خبر ندارند.

چه خوب بود که همه چیز رو از چشم هات می خونه و احساساتت رو می فهمه. مشتی به بازوش کوبیدم.

-راهول... چرا گفتی خب فعلا صبر می کردی. الان من چه جوری با مامانت و بابات رو به رو بشم خجالت می کشم.

خندید و روی موهام رو بوسید.

-بالاخره که باید بفهمن آروم جونم. تو قراره عروسشون بشی.

لبخندی زدم و چیزی نگفتم و چشم هام رو بستم تا توی بغلش آروم بشم.



همراه راهول لباس هام رو جمع کردیم و بعد پایین رفتیم تا نهارمون رو توی جمع صرف کنیم. با هزار مکافات وسرخ

و سفید شدن بالاخره با مامان و بابای راهول احوال پرسی کردم و پشت میز نشستیم. کلی خندیدیم و بهمون خوش

گذشت؛ همه ازم قول گرفتند که دوباره بهشون سر بزنم و من با این که قول دادم ولی می ترسیدم که این بار آخر

باشه دیدنشون.

romangram.com | @romangram_com