#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_126
خدا بزرگ و مهربونه.
نفس عمیقی کشیدم و با فکر راهول و حرف های شیرینش کم کم چشم هام گرم شد و به خواب شیرینی فرو رفتم.
#پارت_سیوسه
از خواب بلند شده بودم و دوش گرفته بودم و الان هم مشغول جمع کردن لباس هام بودم؛ قرار بود بعد از ظهر
برگردیم گوا. نمی دونم چرا ولی برای صبحونه هم پایین نرفته بودم یه جورایی خجالت می کشیدم با جمع چشم تو
چشم بشم حس می کردم همه از قضیه ی دیشب خبر دارند. با صدای در به خودم اومدم و از جمع کردن لباس و
وسایل دست کشیدم. دستی به تونیک مشکی و شلوار مشکیم کشیدم و در رو باز کردم. راهول خندون وارد اتاق
شد.
-سلام پریا.
بعد اخمی کرد.
-چرا از اتاق بیرون نمیای هان؟
لبخندی زدم.
-خب کار داشتم...
romangram.com | @romangram_com