#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_125

سرم رو بلند کردم و توی چشم هاش خیره شدم سرم رو نزدیک بردم و گونه اش رو بوسیدم و با عجله ازش دور

شدم و وارد حیاط خونه ی عموش شدم. با صدای بلند خندید و گفت: خودم فهمیدم دوسم داری.

با عجله و شادی پله ها رو یکی دو تا بالا رفتم. فقط یکی از چراغ های سالن روشن بود و بقیه توی اتاق هاشون

بودند. با عجله وارد اتاقم شدم.

لبخند بزرگی روی لب هام بود. وسط اتاق ایستاده بودم و حرف های راهول توی سرم می چرخید و هر بار لبخندم

عمیق تر می شد.

-وای خدا... باورم نمی شه.

مثل بچه ها تند تند و با ذوق پاهام رو روی زمین کوبیدم و خندیدم؛ از ته دل خندیدم. منم عاشق راهول بودم از

وقتی که کم کم شناختمش و به زیبایی، مهربونی و پاکیش پی بردم. از همون موقعی که هر روز کنارم بود و کنارش

خوش حال بودم. از همون وقتی که اگه نمی دیدمش حس می کردم یه چیزی کمه؛ آره من عاشقش بودم.

لباس هام رو با تاب و شلوارکی عوض کردم و آرایشم رو شستم. روی تخت دراز کشیدم و به سقف سفید خیره شدم.

-راهول... راهول... تو با من چیکار کردی؟!

با یاد پدرم اخمی روی پیشونیم نشست و دلم رو ترس عجیبی پر کرد. به پهلو چرخیدم.

-راهول راست می گفت؛ قدرت عشق بیش تر از این حرف هاست. هیچی غیر ممکن نیست شاید پدرم راضی بشه،


romangram.com | @romangram_com