#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_124

راهول انگشت اشاره اش رو روی لبم گذاشت.

-تو یک ایرانی و من یک هندی. آره می دونم بهش فکر کردم ولی دل... دل منطق و این حرف ها سرش نمی شه و

اون فقط این رو می دونه که تو رو می خواد به هر قیمتی باشه.

با غم به چشم هاش نگاه کردم.

-اما تو... تو پدرم رو نمی شناسی اون... هیچ وقت اجازه نمی ده.

موهام رو از روی صورتم کنار زد.

-آروم جونمی گریه نکن که آرامشم به هم می ریزه... نگران نباش قدرت عشق بیش تر از این حرف هاست، هیچی

غیر ممکن نیست. حالا اشک هات رو پاک کن.

آروم و با لبخند سرم رو به معنی باشه تکون دادم و اشک هام رو پاک کردم.

-خب من برم داخل.



کمی ازش فاصله گرفتم که بازوم رو کشید و من رو توی بغلش جا داد؛ کنار گوشم زمزمه کرد.

-من اون جمله ی معروف و زیبا رو از زبون تو نشنیدنم که.

آروم خندیدم که کنار گوشم گفت: ای جونم قربون خنده هات. خب حالا بگو نوبته توء پریا.


romangram.com | @romangram_com