#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_123
چشم هاش رو بست و آروم زمزمه کرد.
-دوستت دارم پریا.
هق زدم، از اون همه عشق و احساس توی بهت مونده بودم؛ قلبم بنای تپیدن پر با کرده بود و هر لحظه انتظار داشتم
که از جا کنده بشه. دوباره و دوباره هق زدم؛ نمی تونستم باور کنم راهول بالاخره گفت. کلمه ی دوستت دارم رو به
زبون آورد و اما چه زیبا و دلنشین.
من رو توی بغل گرفت و با کلماتی آروم و نوازش و قربون صدقه سعی در آروم کردنم داشت. آرامشی وصف ناشدنی و
شادی مبهمی تمام وجودم. و در بر گرفته بود. نمی تونستم چیزی بگم اشک شوق مجال نمی داد و من مثل جوجه ی
بی پناهی توی آغوش راهول می لرزیدم.
-راهول؟
من رو از خودش جدا کرد و با چشم های اشکی به چشم هام خیره شد.
-جان راهول.
لب گزیدم، دلم برای جان گفتنش قنج رفت.
-این یه... این یه عشق ممنوعه ست؛ من...
romangram.com | @romangram_com