#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_122

از ماشین پیاده شدم و خواستم به سمت در برم که راهول بازوم رو گرفت. با تعجب به سمتش برگشتم که نگاهش به

آسمون بود. رد نگاهش رو گرفتم؛ به ماه نگاه می کرد.

-من مثل شب تاریک می مونم پریا و تو به مانند این ماه زیبایی... مثل همین ماه هم می تونی به زندگی من نور،

زیبایی و آرامش ببخشی.

نگاهش رو از آسمون تاریک و ماه تابان گرفت و به چشم هام خیره شد؛ نزدیک تر اومد.

-می خوام برای من باشی پریا... می خوام تو ملکهی قصر دلم و آرامش زندگی و ماه آسمونم باشی.

صورتم رو توی قاب دست هاش گرفت.

- عاشق شدم شاید همون بار اول، با همون نگاه اول... یا شاید کم کم که شناختمت. زیباییت من رو محو تو کرد،

مهربونیت شیفته ام کرد و پاکی تو من رو دیونه تر کرد.

تک خنده ای کرد.

-از لجبازی و غرورت نگم که با دل وا موندهام چی کار کرد!

قطره اشکی از چشم هام سرازیر شد. پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند.

-وقتی چشم های دلربات بارونی می شه پریا، دنیا روی سر من آوار می شه... لطفا چشم هات رو بارونی نکن نزار

دنیام آوار بشه... این چشم ها همه ی دنیای منه.


romangram.com | @romangram_com