#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_121
با لبخند ژکوندی به سمتش برگشتم. ماشین رو گوشه ای پارک کرد و بی تاب به سمتم برگشت.
-به من بگو پریا... پریا بگو که اون حرف ها... تو...
وسط حرفش پریدم.
-من متعلق به کسی نیستم راهول... من به هیچ کس هیچ قولی ندادم. کسی هم قرار نیست بیاد خواستگاریم؛ می
دونم تو حرف های اون روز من و دانیال رو شنیدی...
با اومدن اسم دانیال اخمی روی پیشونی راهول نشست.
-اون پسر خالمه، فقط همین. اون روز من بهش گفتم دوسش دارم به عنوان پسر خاله همین و بس، ولی اون همه
اش پیش خودش فکر های دیگه می کنه.
چشم هاش رو بست و نفس راحتی کشید؛ لبخندی گوشه ی لبش نشست و دوباره استارت زد و حرکت کرد. با حرص
نگاهش کردم انتظار داشتم الان یه چیزی بگه... بگه که دوسم داره ولی اون فقط لبخند روی لبش بود و انگار توی
هپروت بود. چیزی نگفتم و فقط با حرص از شیشه به بیرون خیره شدم؛ سکوتمون تا رسیدن به خونه ادامه داشت.
#پارت_سیودو
romangram.com | @romangram_com