#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_120
بعد ازش فاصله گرفتم و توی جمع گم شدم. می خواستم کمی اذیتش کنم و توی خماری بذارمش. لبخندی روی لبم
نشسته بود و قصد پاک شدن نداشت. پشت میزی کنار دختر های خانواده و اقوام نشستم و با خنده و شوخی شام
رو صرف کردیم. با دوربین گوشیم کلی عکس های زیبا و ناب گرفتم. هر بار هم که راهول به سمتم می اومد خودم
رو ازش دور می کردم. آخر های جشن بود که با اصرار مهمون ها راهول و جمعی از دختر و پسر ها شروع کردند به
رقصیدن؛ رقصی که هماهنگ و فوق العاده بی نظیر بود. من در طول رقص با شادی و ذوق فیلم می گرفتم و کیف می
کردم.
هدیه ی کوچیکم رو تقدیم عروس و داماد کردم و براشون آرزوی خوشبختی و سلامتی کردم. خواستم سوار ماشین
عموی راهول بشم که راهول بازوم رو گرفت و اجازه نداد که جلو تر برم. راهول سوئیچ رو از ویکی گرفت؛ همه با
ماشین عموی راهول رفتند و من و راهول اما تنها موندیم. راهول به ماشین اشاره کرد.
-سوار شو.
سوار ماشین شدم؛ ماشین رو به حرکت در آورد. به سمت خونه نمی رفت و بعد از نیم ساعت سکوت و چرخ زدن
توی شهر بالاخره تحملش تموم شد و صدام کرد.
-پریا؟
romangram.com | @romangram_com