#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_119
زیبا. نور کمی اطراف رو روشن کرده بود و رقص ما خیلی توی چشم بود؛ رو به روی هم، خیره توی چشم هم و فارغ
از دنیای اطراف می رقصیدیم. راهول سرش رو پایین آورد و کنار گوشم آروم نجوا کرد.
-زیبایی تو پریا من رو هر بار محوت می کنه... صدای ناز و خنده های ملیحت من رو از خود بی خود می کنه.
نفسش رو آه مانند بیرون داد.
-کاش... کاش پریا تو... تو برای من می بودی. همون طور که در قلبم جایی گرفتی، همون طور که من رو آسون
شیفته ی خودت کردی؛ کاش همون طور آسون هم برای من بودی. اما...
محو بودم؛ محو اون صدای مردونه و پر از بغض... مات اون همه احساس بودم... مبهوت اون اعتراف زیبا بودم. قطره
اشکی از گوشهی چشمم چکید. صدای دلنشین عشق من پر از بغض بود، پر از احساسی ناب و پاک.
راهول دستم رو گرفت و من چرخی زدم و دوباره توی بغلش جایی گرفتم. توی چشم هام خیره شد.
-از احساسم گفتم پریا، می دونم اشتباه کردم و تو متعلق به کس دیگه ای هستی اما قلب من نمی فهمه...
کف دستم رو نوازش گونه روی لب هاش کشیدم و آروم گفتم: هیس... من متعلق به هیچ کس نیستم راهول...
دوباره چرخی زدم و رو به روی راهول ایستادم؛ با دیدن چشم های پر از تعجبش لبخندی زدم. نزدیک تر رفتم و
کنار گوشش آروم زمزمه کردم.
-تو اشتباهی نکردی راهول...
romangram.com | @romangram_com