#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_117
-می خوام بدونم این حرف ها یعنی چی؟ من مال کیم؟
نگاهش رو ازم گرفت که دستش رو فشردم و صداش کردم.
-راهول... لطفا.
کمی نگاهم کردم و آروم گفت: همونی که قراره بیاد خواستگاریت... همونی که دوسش داری و توی ایران منتظرته.
بعد با عجله از جاش بلند شد و از من دور شد و خودش رو توی جمعیت گم کرد تا توی دید من نباشه. چشم هام از
تعجب گرد شده بود و توی بهت بودم.
-همونی که دوسش دارم و قراره بیاد خواستگاریم!
با یادآوری دانیال و حرف های اون روز توی اتاق و صدای پایی که شنیده بودم از جام بلند شدم.
- پس اون صدای پا مال راهول بود! اون... اون حرف های من و دانیال رو شنیده بود... وای.
دامن لباسم رو گرفتم و از توی جمعیتی که در حال رقص بودند گذشتم؛ می خواستم راهول رو پیدا کنم و از اشتباه
درش بیارم. یهو دستم کشیده شد؛ دختری زیبا من رو به میان جمع در حال رقص برد و خودش رو به روی من
با گیجی و تعجب »؟ چی انتظار داشت من برقصم؟ مگه من چی از رقص هندی می دونستم « . شروع کرد به رقصیدن
نگاهش می کردم که خودش داشت می رقصید و کیف می کرد. دستم توی دست های گرمی قرار گرفت؛ به پشت سر
romangram.com | @romangram_com