#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_116


-خوش اومدی عزیز دلم. تو چقدر زیبایی.

لبخند خجلی زدم و کلی از عمه و شوهر و پسر هاش به خاطر احوال پرسیشون تشکر کردم. وارد سالن شلوغ و پر

از مهمون شدیم؛ خیلی از اقوام راهول اون جا بودند، راهول من رو به همه معرفی کرد و همه ابراز خوش حالی کردند

و با من با محبت رفتار کردند. پشت میز گرد چوبی که با پارچه ی سفید ساتن پوشیده شده بود، نشستم. راهول

کنارم نشست.

-اصلا خجالت نکش، راحت باش.

لبخند کم رنگی زدم.

-ممنون.

راهول کمی نگاهم کرد.

-واقعا زیبا شدی پریا.

بعد خندید و گفت: همه فکر می کنند که عروسی بعدی مال من و توست.

با بهت و خجالت نگاهش کردم که لبخندش جمع شد.

-خب اون ها نمی دونند که تو مال یکی دیگه هستی برای همینه.

تعجبم بیش تر شد. خواست از روی صندلی بلند شه که دستش رو گرفتم و به زور نشوندمش.

romangram.com | @romangram_com