#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_115

رو جلوی خونه ی عمه اش نگه داشت.

#پارت_سیویک


به خونه ی بزرگ و چراغونی نگاه کردم؛ خونه ای که به مانند یه قصر باشکوه بود. کل دیوار های خونه و حیاط خونه

رو چراغ های ریسه ای و گل های ریسه ای و زیبا پوشونده بود. ماشین های باکلاس و مدرن خبر از یه عروسی مجلل

و پر خرج و مهمون های پولدار می داد. همراه راهول و خانواده اش از بین جمعیت مهمون ها گذشتیم؛ مهمون هایی



که همه لباس های زیبا و محلی از انواع و اقسام رنگ به تن داشتند. با لبخند داشتم به مرد ها و زن هایی که آهنگ

می خوندند و با شادی می رقصیدند نگاه می کردم. کل حیاط از میز های دایره ی و پر از غذا و نوشیدنی پر بود.

راهول دستم رو محکم تر گرفت و من رو از بین جمعیت رد کرد؛ از پله ها بالا رفتیم و وارد عمارت بزرگ شدیم. زن و

مرد میان سالی همراه با دو پسر جوان و دو قلوی زیبا به سمتمون اومدند. راهول کنار گوشم گفت: این عمم همراه

شوهر و پسر هاش هستند.

سری به معنی فهمیدن تکون دادم. عمه و شوهر و پسر هاش با همه احوال پرسی و خوش و بش کردند؛ به من که

رسیدند کمی نگاهم کردند، راهول با لبخند رو به عمه اش گفت: پریاست عمه، دوستم.

عمه اش لبخند بزرگی روی لب هاش نشست و من رو توی بغل گرفت.

romangram.com | @romangram_com