#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_114
-پریا...
می خواستم کمی اذیتش کنم، با ناز موهام رو پشت گوش انداختم و به چشم هاش خیره شدم. با قدم های آروم به
سمتم اومد. رو به روم ایستاد و دستش رو آروم و نوازش گونه از روی سرم تا انتهای موهام کشید.
-پریای زیبا...
با صدای مادرش هر دو به سمت آشپزخونه نگاه کردیم. مادر راهول تا چشمش به ما افتاد با هول گفت: ما بیرون
منتظریم
و با عجله از خونه بیرون رفت. من و راهول با صدای بلند خندیدیم؛ راهول با لبخند دستم رو گرفت.
-بریم پریا.
آروم سرم رو به معنی باشه تکون دادم و دوشادوش هم از خونه خارج شدیم.
خانواده ی ویکی با یه ماشین دیگه رفته بودند و ما هم قرار بود با ماشین دیگه بریم. عموی راهول خیلی پولدار بود و
دو تا دو تا تو خونه اش از همه چیز داشت، از جمله ماشین. من و مادر راهول عقب نشستیم و پدر راهول جلو و
راهول هم رانندگی رو به عهده گرفت. توی طول راه همه حرف می زدند فقط من ساکت بودم؛ سنگینی نگاه راه رو از
آینه حس می کردم ولی حتی لحظه ای نمی خواستم نگاهش کنم. فکر کنم یه کم بی محلی براش خوب بود. ماشین
romangram.com | @romangram_com