#عشق_و_تقدیر_پارت_32
سوگل:خب کاملا واضحه... باید خودت خودتو خیس کنی.!!
سپهر:مگه خُلم؟!
من:وای سپهر ... یعنی تاحالا نمیدونستی؟
سپهر:چیرو؟!
من: اینکه خلی دیگه؟
سپهر خندید و گفت:
-زهرمار!!!
خلاصه با هزار و یک بدبختی راضیش کردیم که خودش خودشو خیس کنه!!!!!!!!!یکم دیگه بازی کردیم و فرشید دو بار دیگه هم خیس شد!!! همه خیس شده بودن و فقط من مونده بودم که سپهر گفت:
-خب دیگه پاشید برید بخوابید ساعت 4 صبحه... همه موافقت کردیم و منم مثل بقیه با این تفاوت که خشک بودم و از این بابت خوشحال داشتم از پله ها میرفتم بالا که یهو نفسم بند اومد...برگشتم و فرشیدو دیدم که با یه سطل تو دستش داشت میخندید ... بین خنده هاش گفت:
-فکر کردی من میذارم خشک خشک از بازی بری بیرون و به ریش ما بخندی؟!!
کثافت یه سطل آب یخ ریخته بود رو سرم!!! درحالی که اب از سر و روم میچکید یه با پام یه ضربه به کمرش زدم که خندش قطع شد و گفت:
-آآآخ!!!
بعد با تعجب به من که داشتم میخندیدم نگاه کرد...
romangram.com | @romangram_com