#عشق_و_تقدیر_پارت_286

-فعلا تو کماست معلوم نیست چی بشه...

زدم زیر گریه... فرهاد اومد و بغلم کرد. با گریه گفتم:

-فرهاد چرا یهو همه چیز اینطوری شد؟؟

فرهاد: آروم باش عزیزم...

ولی نمیتونستم آروم باشم... چطوری آروم باشم وقتی که رها ... رهایی که برام حکم یه خواهرو داشت بین مرگ و زندگی دست و پا میزنه و منم هیچ کاری از دستم بر نمیاد که براش انجام بدم؟

*****

یک ماه گذشته بود ولی رها هنوز هم حالش همون بود... حتی یه ذره هم حالش خوب نشده بود... رفته بودم خونه ی عمه دنیا... و توی اتاق رها نشسته بودم و اشک میرختم و براش دعا میکردم. که یهو چشمم افتاد به یه دفتر... دفتر خاطراتی که با رها دوتایی وقتی بچه بودیم خریدیم... منم لنگه شو داشتم... رفتم سمتش و شروع کردم به خوندنش. همه شو میدونستم... یه جای دفتر خاطراتش نوشته بود:

دو تا آرزو بیشتر تو زندگی م ندارم... اولیش اینه که به سپهر برسم و دومیش اینه که مرگم طوری باشه که بتونم اعضای بدنم رو اهداء کنم... تا خیلی ها بتونن باهاشون یه زندگی جدید رو شروع کنن...

اشکام پشت هم میریختن روی صفحه های کتاب... الان یه کاری میتونستم برای رها بکنم... مطمئنم که الان روحش داره عذاب میکشه... اون دلش میخواد بره پیش سپهر... الهی بمیرم برای داداشم... حامد انقدر لاغر شده و غصه میخوره که خدا میدونه... خیلی دلم براش میسوزه... بیچاره به خاطر رها چند سال رفت فرانسه ... به خاطر رها برگشت... و حالا هم به خاطر رها داره عذاب میکشه... میدونم که خیلی خیلی دوستش داشته و داره... با لبخند از روی کاری که میخواستم انجام بدم رفتم از اتاق بیرون تا با امیر اقا، بابای رها حرف بزنم حرف بزنم...

*****

-عمه جان...آخه یه لحظه به من گوش بده...

عمه: هستی از تو دیگه توقع نداشتم ... من راضی نمیشم... من نمیذارم بچه مو تیکه تیکه کنید... اون هنوز نفس میکشه...زنده س...

-بله زنده اس...نفس میکشه ولی دیدید که همه ی دکترا ازش قطع امید کردن و میگن که دیگه به هوش نمیاد... این هزار بار رها خودش توی دفترش نوشته بود که یکی از آرزوهاش اینه که اعضای بدنش رو اهداء کنه...


romangram.com | @romangram_com