#عشق_و_تقدیر_پارت_287

عمه: درسته که همه ی دکترا ازش قطع امید کردن... ولی بازم صبر میکنم شاید معجزه شد...

-عمه جان...آخه رها اگه میخواست زنده بمونه که هیچ وقت خودکشی نمیکرد...

امیر آقا: دنیا جان راست میگه هستی...

عمه با گریه رو به امیر آقا گفت:

-امیر تو چطور دلت میاد که اینجوری بگی؟؟ رها بچه ته...

هستی: عمه... عمه جان عزیزم... گوش بده... به خاطر من... به خاطر خوشحالی رها .... که مثل خواهرم دوستش دارم ... بیا و رضایت بده و رها رو به آرزوش برسون

با گریه ادامه دادم:

-آخه فکر کردین واسه من راحته؟؟ بابا از شما بیشتر نه ولی از شما کمترم برای من سخت نیست... منو رها از بچگی باهم بزرگ شدیم... هیچ حرفی نبود که به هم نزنیم...

عمه با گریه در آغوشم گرفت... آقا امیرم که رضایت داده بود... عمه هم راضی شد... و فردای همون روز رها رفت توی اتاق عمل... چقدر من و حامد و عمه گریه کردیم و زجه زدیم بماند... عمه که همون جا از حال رفت... همه داشتن گریه میکردن... رها برای هممون عزیز بود...

جسم رها رو در حالی که دو تا کلیه هاش و قلبش و کبدش اهداء شده بود رو کنار سپهر به خاک سپردیم.نازنین یک ماه بعد از مرگ رها ازدواج کرد.. حامد از اون به بعد داغون شد... همش یا گیتار رها دستش بود و داشت میخوند... یا سیگار دستش بود و داشت دود میکرد...یه شعر برای رها گفته بود و صبح تا شب اونو میخوند... من وقتی صدای پر از بغضشو از پشت در اتاقش میشنیدم داغون میشدم...با حرص و بغض گیتار میزد و میخوند:

رها رفتی،رها مُردی

رها نیستی،رها سردی

رها بی تو تو این خونه


romangram.com | @romangram_com