#عشق_و_تقدیر_پارت_283
*****
سلام...
امروز برگشتم ایران تا همه رو ببینم... دلم برای همه تنگ شده بود... مخصوصا رها و مامانم. مامان که حالش خیلی بد بود و وضع بابا هم بد تر از اون... رها خوب بود... میتونم بگم عالی بود... اون که خوب باشه منم خوبم... وقتی که برگردم فرانسه تصمیممو عملی میکنم... چاره ی دیگه ای ندارم...
*****
سلام...
باورت میشه که همه چیز کمتر از دو ماه اتفاق افتاد؟؟ من به خاطر نجات خانواده م با تینا ازدواج کردم. ولی قسم میخورم که هیچ وقت بهش دست نزنم و همیشه مثل خواهرم بهش نگاه کنم... رها رو خیلی وقته ندیدم... دلم براش یه ذره شده. مامان رو خیلی بی سر و صدا عمل کردیم... خدا رو شکر الان حالش خیلی خوبه... با بابای تینا شریک شدم و شرکت رو از ورشکستگی نجات دادم... این وسط فقط دل خودم سوخت... برای خودم و دلم و عشق پاکی که به رها داشتم و دارم و خواهم داشت... عشقی که از 12 سالگی توی وجودم رخنه کرده بود و بند بند وجودمو ساخته بود... حیف... ولی این طوری به نفع همه بود... امیدوارم که تینا منو به خاطر اینکارم ببخشه... تنها کاری که میتونم براش بکنم اینه که به هیچ وجه بهش نزدیک نشم...
*****
هق هق خفه م سکوت اتاق رو میشکست... انقدر گریه کردم که دیگه نمیتونستم نفس بکشم.دستم رو به سمت گردنبندي كه سپهر بهم دادخه بود بردم. هميشه همراهم بود و هيچوقت از خودم جداش نكرده بودم. پروانه ي پاييني رو باز كردم. همونطوري كه سپهر نوشته بود توش حك شده بود«دوستت دارم»... حالم خیلی خراب بود...خیلی... تشنه م بود. یه لیوان برداشتم و داخلش رو پر از آب کردم. به قوطی ای که تو دستم بود نگاه کردم... لبخندی زدم و قرصای سبز رو که بهم چشمک میزدن ریختم داخل آب... و همه رو یه نفس خوردم... تا 30 دقیقه ی دیگه به آرزوم میرسیدم...
نشستم تو ماشین و با نهایت سرعت رفتم پیش سپهر... نشستم کنارش و گیتارم رو گذاشتم روی پام... و شروع کردم به زدن:
کی فکرشو میکرد اینجوری تموم شه
همه ی آرزوهامون انقدر ساده حروم شه
romangram.com | @romangram_com