#عشق_و_تقدیر_پارت_282
سلام...
امروز از احساسم مطمئن شدم... امروز بالاخره با خودم کنار اومدم... امروز تولد 13 سالگی رها بود... بالاخره امروز فهمیدم که خیلی دوستش دارم... خیلی... دو ساله که دارم تلاش میکنم تا بفهمم این حس مبهمی که تمام وجودمو توی خودش غرق کرده چیه... و امروز درک کردم این حسو. نمیدونی که چه موجود نازنینیه که!... ولی وقتی صدام میکنه داداشی از خودم و همه چیز متنفر میشم... ولی جوری رفتار میکنم که فکر کنه منم اونو مثل خواهرم دوست دارم...
*****
چند صحفه رو با بهت ورق زدم و رسیدم به اون روز که دعوا شده بود... روز تولد احساسم به سپهر... رفتم جلوتر و رسیدم به زمانی که قرار بود بره فرانسه... اونجا بود که همه چیز برام روش شد...
*****
سلام...
نمیدونی چقد حالم گرفته س... بابام داره ور شکست میشه... مامانمم که هی حالش بد میشه... نمیدونم باید چیکار کنم... اصلا نمیدونم چرا یهو همه چیز به هم ریخت... تنها چیزی که میدونم اینه که خانواده م امیدشون به منه... و منم براشون هر کاری میکنم... هر کاری
*****
سلام...
امروز تصمیم گرفتم که ماشینمو بفروشم و برم فرانسه یه سرمایه گذاری توی شرکت(...) بکنم... شاید اینطوری بتونم مامانمو از شر این سرطان لعنتی خلاص کنم... شاید اینطوری بتونم بابا رو از این ورشکستگی نجات بدم... دوری از رها برام سخته ولی اگه بمونم همه چیز نابود میشه...راستی! برای تولدش یه سرویس طلای خوشگل گرفتم. گردنبندش شکل چند تا پروانه بود که پایین ترینش از همه بزرگتر بود. اون پروانه بال هاش از هم باز میشه و توش حک شده: «دوستت دارم»...آخ که رها چقدر راحت میتونه بفهمه دنیای منه... با نصف پول ماشینم اینو براش تهیه کردم... ارزشش خیلی خیلی بیشتر از اینهاست... اگه بابا ورشکست نشده بود قطعاً چیز بهتری براش میگرفتم...
*****
سلام...
تمام تلاشمو کردم تا بتونم سرمایه گذاری کنم ولی نشد... انگار هیچ جوری نمیشه کار ما راه بیافته... امروز توی شرکت تینا رو دیدم... دوست صمیمی رها... آخ گفتم رها... چقد دلم براش تنگ شده... از رها شنیده بودم که وضع تینا اینا خیلی توپه... اما برای نقشه ای که تو سرمه باید بیشتر فکر کنم...
romangram.com | @romangram_com