#عشق_و_تقدیر_پارت_281
نمیدونی چی میگذره به قلب بی قرار من
وای که چقد سخته برام ثانیه ها بدون تو
دلم میخواد باز ببینم چشمای مهربونتو
نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم
عکساتو من دونه دونه برمیدارم میبوسم
نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم
عکساتو من دونه دونه برمیدارم میبوسم
یه عالمه گل میارم همه رو پرپر میکنم
هرشب دارم همین جوری با تنهاییم سر میکنم
مثل همیشه به هق هق افتادم و خودم رو انداختم روی سنگ قبرشو و گریه کردم... بعد از یک ساعت ازش خداحافشی کردم و برگشتم خونه...
فصل چهاردهم (فصل آخر)
توی اتاقم نشسته بودم و دفتر سپهر توی دستم بود... میترسیدم از اینکه بدون اجازه دفترشو خوندم ناراحت بشه. بعد از دو ساعت که با خودم کلنجار رفتم تصمیم گرفتم بخونمش. دفترو باز کردم و از صحفه ی اول شروع کردم به خوندن. اوایلش چیزایی درباره ی خودش گفته بود که همه رو میدونستم. گاهی اشکم سرازیر میشد و گاهی لبخند میزدم. یه 50 صفحه شو خونده بودم که به طور ناگهانی داستان زندگی ش تغییر کرد و و شوک شدید رو به من وارد کرد
*****
romangram.com | @romangram_com