#عشق_و_تقدیر_پارت_276

و بعدش به یه قهوه دعوتش کردم و اونم قبول کرد. یه بار هم اون منو دعوت کرد و بعدش دیگه چیزی پیش نیومد تا اینکه فهمیدم برگشته ایران. خیلی ناراحت شدم. از اینکه نتونسته بودم سپهر رو به دست بیارم عصبانی بودم. یک هفته بعدش خواستم برگردم که دوستم زنگ زد و گفت گویا سپهر قراره که دوباره برگرده. برای همینم دوباره با خوشحالی مشغول نقشه کشیدن شدم. وقتی که سپهر برگشت بهم زنگ زد و گفت میخواد ببینتم. منم قبول کردم... چی از این بهتر؟ اونجا بهم پیشنهاد ازدواج داد و منم قبول کردم. گفت که یکم کار داره. اونا رو انجام میده و تا یک ماه دیگه بر میگردیم ایران و رسماً میاد خواستگاریم. منم با بابا اینا صحبت کردم و اونا هم اول گفتن که ما نمیشناسیمشون و اینا... ولی وقتی گفتم دوستش دارم دیگه حرفی نزدن و قبول کردن. بعد از یک ماه برگشتیم ایران. توی اون یک ماه خیلی کم دیدمش... شاید دوبار.... میگفت سرم خیلی شلوغه و کارم زیاده. شبا هم که اون خونه ی خودش بود و من خونه ی خودم. وقتی برگشتیم ایران خیلی سریع با خانواده ش اومدن خواستگاری و بابا هم خیلی ازش خوشش اومد و نه تنها با ازدواجمون مخالفت نکرد بلکه به سپهر پیشنهاد همکاری هم داد. فردای روز خواستگاری درسا جون(مامان سپهر) گفت که میخواد یه جشن به افتخار برگشتن سپهر بگیره و اونجا با خبر نامزدیمون همه رو سورپرایز کنه. ما هم قبول کردیم. من توی اون شرایط انقدر خوشحال بودم که اصلا به تو فکر نمیکردم. اون شب کاملا متوجه شدم که حالت بد شد. ولی نفهمیدم که رفتی. مدت نامزدیمون خیلی کم بود... حدودا یک ماه بعد ازدواج کردیم... توی این یک ماه هم فقط 4،5 بار با سپهر رفتیم بیرون غذا خوردیم همین... روز عروسیمون خیلی خوشحال بودم. بعد از مراسم رفتیم خونه ی خودمون. سپهر صدام کرد و گفت:

-تینا...بیا اینجا میخوام با هات حرف بزنم.

رفتم پیشش نشستم و اونم شروع کرد به حرف زدن... میگفت که ما مدت زیادی نیست که همو میشناسیم... بهتره که یکمی صبر کنیم و بعد زندگی مشترکمون رو شروع کنیم... با اینکه زیاد راضی نبودم ولی قبول کردم. حتی اتاقامون هم از همدیگه جدا بود. مثل دو تا همخونه... تا اینکه پیشنهاد شمال رفتن و بعدشم اون اتفاق.

نفس عمیقی کشید و دوباره گفت:

-توی اون مدت علاقه ی من به سپهر کمتر شده بود و اونم به خاطر بی توجهی خودش به من بود. خوشحال بودم از اینکه بینمون اتفاقی نیافتاده. وقتی هم که اون اتفاق براش افتاد خودم رفتم اعلامیه رو سفارش دادم تا چاپ کنن... خودم خواستم که همه بدونن که بینمون اتفاقی نیافتاده. وقتی که بابا فهمید عصبانی شد و ازم خواست تا دلیل این کار رو براشون توضیح بدم . منم گفتم همیدیگه رو خوب نمیشناختیم دیدیم اگه چند وقت صبر کنیم خیلی بهتر از اینه که یه عمر خودمون رو به خاطر اشتباه نادرست سرزنش کنیم... گفتم الانم که بد نشده برای من. بابا هم دیگه چیزی نگفت... همین بود.

توی شوک حرفاش بودم. لحن تینا خیلی سرد بود. انگار که دیگه هیچ علاقه ای به سپهر نداشت... دوباره گفت:

-راستی یه چیز دیگه...

دفتری رو روی میز گذاشت و هلش داد به سمتم و ادامه داد:

-اینو با وسایل سپهر به من تحویل دادن... داخل ماشینش بوده..و فکر میکنم دفتر خاطراتش باشه. علاقه ای به خوندنش نداشتم. ولی مطمئنم تو خیلی دلت میخواد بخونیش... نه؟

دفتر پر از خون بود... میشناختمش... برگشتم به 20 و چند سال پیش که من یه دختر بچه ی 8 ساله بودم. سپهر اون موقع 11 سالش بود. داشتم توی اتاقش بازی میکردم که دفترشو دیدم. همین که برداشتمش اومد داخل اتاق و ازم گرفتش و گفت:

-چرا بهش دست زدی؟

من: ببخشیداااا ولی دفتر خاطرات ماله دختراس نه پسرا...

-آره...ولی این یه رازه...قول میدی که بین خودمون بمونه و به کسی نگی؟


romangram.com | @romangram_com