#عشق_و_تقدیر_پارت_277

من: باشه...ولی باید بهم شکلات بدیااااا

-باشه...

و خندون باهم از اتاق خارج شدیم. منم به هیچ کس در باره ی دفترش نگفتم. یه دفتر 200 برگ معمولی بود.

-رها...رها...

من:ها؟

-خوبی؟

-آره خدافظ

و بلند شدم و از کافی شاپ اومدم بیرون و یه آژانس گرفتم و رفتم همون جایی که همیشه میرفتم. نشستم کنار قبرش و با حوصله مشغول شستنش با گلاب شدم و در همون حال گفتم:

-سلام آقا سپهر...خوبین شما؟؟

و با بغض ادامه دادم:

-چرا بهم نگفتی؟ آخه چرا ها؟چرا نگفتی با تینا ازدواج نکرده بودی؟ چرا دیگه حالمو نمیپرسی؟؟ چرا دیگه لپمو نمیکشی و بگی من خوبم رهایی تو خوبی؟؟ کجا رفتی؟... ببین چیکار کردی باهام...همینو میخواستی؟ غلط کردم... غلط کردم...

و اشکام دوباره راه خودشون رو پیدا کردن...

یکمی که آروم تر شدم از داخل ماشینم که همونجا پارک کرده بودم گیتارمو در آوردم و نشستم کنارش اینجا اصلا کسی نبود که بخواد به گیتار زدنم گیر بده:


romangram.com | @romangram_com