#عشق_و_تقدیر_پارت_275
من: من چیزی نمیخورم زودتر حرفاتو بزن باید برم.
-دو تا قهوه با کیک شکلاتی...(دختره ی زبون نفهم انگار نه انگار که گفتم نمیخورم)
من: خب...میشنوم؟
-خودت خوب میدونی که از همون اول که اومدی و جریان پسر خاله تو برام گفتی حسابی از شخصیتش خوشم اومد... وقتی از علاقه ت بهش حرف میزدی یه جوری میشدم... دلم نمیخواست دیگه ادامه بدی. اون روز که برای تولدت دعوت شدم خیلی خوشحال بودم که میتونم سپهر رو ببینم... وقتی دیدمش دیگه نتونستم فراموشش کنم. تا اینکه برای تولدت گفت که میخواد بره فرانسه...من اون روز دروغ گفتم که منم قراره برم. به نظرم این بهترین فرصتی بود که میتونستم سپهر رو به دست بیارم و اونو مال خودم کنم. با رشوه و پارتی تونستم یه بلیط جور کنم. من قبل از سپهر رفتم فرانسه. خونه ای بابا بهم کلیدشو داده بود رو دیدم و چند نفر رو استخدام کردم که بیان و تمیزش کنن. دو روز بعد سپهر هم اومد.از طریق یکی از دوستام فهمیدم. گفته بودم که بره ببینه پروازش کیه. یه نفرو گذاشته بودم تا برنامه شو بفهمم و بتونم نقشه ای که کشیده بودم رو درست از آب در بیارم. بعد از یک هفته که اطلاعاتم راجع بهش به دست آوردم حسابی به خودم رسیدم و رفتم اونجا... توی شرکت(...) وقتی دیدمش خیلی کلافه و سر در گم بود. منم از این فرصت استفاده کردم و یه برگه برداشتم و خودمو مشغول خوندن نشون دادم و رفتم طرفش. از قصد خودمو طوری که مثلا حواسم نبوده زدم به سپهر. و بعدشم تمام برگه هایی که دستم بود رو ول کردم . همه شون ریختن روی زمین. سپهر سریع گفت:
-apologizing madame...
-متأسفم خانم...
و نشست روی زمین و منم نشستم و هر دو مشغول جمع کردن برگه ها شدیم. وقتی که سرش رو بلند کرد تا برگه هایی رو که جمع کرده بده بهم یه لحظه همین طوری موند. و بعدش گفت:
-تینا خانم شمایید؟؟
من: وای سلام ... چقد از دیدنت خوشحال شدم سپهر.
-منم همینطور... واقعا معذرت میخوام...
من: نه تقصیر خودم بود...
romangram.com | @romangram_com