#عشق_و_تقدیر_پارت_273
-رها...خاله دیدی داداشت رفت...؟؟ رها بیا خاله... سپهرم رفت...
با گریه خودم رو انداختم توی بغلش. تا میتونستم گریه کردم. تینا رو دیدم که روی یه مبل نشسته بود و پاش رو روی پاش انداخته بود و با افاده یه دستمال کاغذی گرفته بود تو دستش و بهم نگاه میکرد. خواست بیاد بغلم کنه ولی من سریع رفتم پیش هستی... دیگه همه از علاقه ی من به سپهر خبردار شده بودن... این اشک هایی که من میریختم اشکایی نبود که یه دختر خاله برای مرگ پسر خاله ش بریزه. حال من حتی از خاله درسا و آقا رضا که پدر و مادر سپهر بودن هم بدتر بود. دوباره روز چهلم از حال رفتم و توی بیمارستان چشم باز کردم...
فصل سیزدهم
طبق معمول این چند وقت نشسته بودم جلوی لب تاپ و خیره شده بودم به عکسای سپهر و گریه میکردم. مامان اومد داخل و بغلم کرد و گفت:
-الهی که من قربونت برم عزیزم آخه چرا با خودت این جوری میکنی؟ با غصه خوردن تو اون فقط عذاب میکشه... خودت میدونی که چقد دوستت داشت.
سرع لب تاپو بستم که عکسا رو نبینه وگرنه همه رو پاک میکرد. همون طوری که اشکامو با پشت دستم پاک میکردم گفتم:
-آره ... دوستم داشت ولی مثل خواهرش...
بعدشم بلند شدم و مانتوی مشکی مو پوشیدم و رفتم یه دسته گل رز قرمز گرفتم و رفتم به جایی که همیشه ازش آرامش میگرفتم... خونه ی سپهر... سه ماه از رفتنش گذشته بود ولی من هیچ وقت لباسای مشکیمو از خودم جدا نمیکردم... همش توی گذشته غرق بودم و گریه میکردم... وقتی اعصابم بهم میریخت یا از گریه ی زیاد سرم درد میگرفت اینجا برام حکم مسکن رو داشت...
همین که رسیدم نزدیک قبر دختری رو دیدم که پشت به من ایستاده بود. وقتی برگشت تینا رو جلوی خودم دیدم که داره با تعجب به من نگاه میکنه. گفتم:
-چیه؟؟چرا تعجب کردی خانوم سعادت؟؟(سعادت فامیلی سپهر بود)
تینا: رها هیچ وقت نذاشتی توضیح بدم...
-الانم نمیذارم...میری یا برم؟
تینا: تا من توضیح ندم هیچ کس هیچ جا نمیره.
romangram.com | @romangram_com