#عشق_و_تقدیر_پارت_272

-تو رو خدا بابا....عمو تو رو خدا... فرهاد...فرشید...حامد.. رامین... خواهش میکنم نذارید خاکش کنن... تو رو خدا...

هر چقدر التماس کردم فایده نداشت... با در موندگی گفتم:

-پس حداقل بذارید برای آخرین بار ببینمش....

یه آقایی گفت:

-نمیشه دخترم خوبیت نداره....

من: خواهش میکنم ازتون....

نشد...هر کاری کردم که بذارن ببینمش نشد.... حتی نتونستم برای آخرین بار خوب نگاش کنم... رامین گرفتمو بردتم اونطرف ... توی بغلش انقدر گریه کردم و سپهر رو صدا زدم که دوباره از حال رفتم.

*****

امروز چهلمین روزی بود که سپهر رفته بود. من اصلا حالم خوب نبود... تو این 40 روز 30 روزش رو بیمارستان بودم... زیر نظر دکتر. میگفتن که حالم خوب نیست و فشارم پایینه و از این چرت و پرتا. روز چهلم با بدبختی رامین رو راضی کردم ببرتم خونه. اونم انقدر گریه کردم تا راضی شد. جلوی آیینه ی قدی اتاقم وایسادم و خودم رو نگاه کردم. دلم به حال خودم میسوخت. لاغر شده بودم و زیر چشمام گود شده بود. رفتم دراز کشیدم روی تختم. چرخیدم به پهلوی راستم که چشمم افتاد به عکس خودم و سپهر. بغضم ترکید و زدم زیر گریه. عکس رو بغل کرده بودم و گریه میکردم. کی باورش میشد که سپهر من مرده باشه؟؟ نه نه این امکان نداره... میدونم همه چیز دروغه میدونم که بالاخره از خواب بیدار میشم و برمیگردم به 4 سال پیش... که نه سپهر مسافرت میرفت و نه تینایی در کار بود... و نه شمالی میرفتیم که بخواد این اتفاق پیش بیاد... خدایا چرا؟؟؟

انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم... حتی دیدن هدیه ای که سپهر برام گرفته بودم باعث میشد اشک توی چشمام جمع بشه... سریع و خیلی بی حوصله یه مانتوی مشکی با یه شلوار مشکی پوشیدم و همه ی موهامو بدون اینکه شونه بزنم جمع کردم و شال مشکیمو سرم کردم. سؤیچ ماشینم رو برداشتم و بدون اینکه به مامان حرفی بزنم رفتم بیرون. دو ساعت دیگه مراسم شروع میشد. رفتم از گل فروشی یه دسته ی بزرگ گل رز قرمز گرفتم و رفتم خونه ی سپهر... خونه ی تنگ و تاریکی که چهل روز بود به نام سپهر زده شده بود. وقتی رسیدم بالای سنگ قبرش زانو هام سست شدن و افتادم روی زمین و گریه کردم... گریه میکردم و با سپهر حرف میزدم:

-سپهر...ببین... منو ببین... من دیگه اون رهای مغرور نیستم که اجازه نمیداد کسی اشکاشو ببینه... حالا دیگه همه زجه زدن منو دیدن... خرد شدن منو دیدن... سپهر رفتنت داغونم کرد. میدونم برای شکستن غرورم خیلی دیره... ولی من هر روز تو خلوت به خودم و خدای خودم میگفتم که چقد دوست دارم... سپهر تو رو خدا منو ببخش ... حتما الان دیگه دوستم نداری... حتی مثل خواهرت. منو ببخش...من هیچ وقت مثل برادرم دوستت نداشتم...

دیگه نفس نمونده بود برامو به هق هق افتاده بودم... آروم و با اشک شروع کردم به شستن سنگ قبرش با گلاب... بعدشم گلا رو پر پر کردم... وقتی که تموم شد از جام بلند شدم و اومدم برم داخل ماشینم که دم در یه اعلامیه رو دیدم ... از دور عکس سپهر رو تشخیص دادم... بدون اینکه متن شو بخونم اعلامیه رو آروم کندم و با خودم بردم...

رسیدم جلوی خونه ی خاله درسا اینا... پیاده شدم و رفتم داخل. خاله با دیدنم گریه ش شدت گرفت:


romangram.com | @romangram_com