#عشق_و_تقدیر_پارت_270

زیر لب گفتم:

-ساعت شش هوا روشن میشه...الان پنج و نیمه... پنج و نیم،پنج و نیم... یعنی نیم ساعت وقت دارم...

سریع از روی تخت بلند شدم و خواستم برم سمت در که دختره دستمو گرفت... با تموم قدرتم هلش دادم که پرت شد اونطرف... بدو بدو از در بزرگ بیمارستان خارج شدم و رفتم داخل محوطه. داشتم بدو بدو میرفتم طرف خیابون که نگهبان جلوم رو گرفت و گفت:

-بیا برو تو ببینم...حالت خوش نیست...

همه ی زورمو جمع کردم و یه ضربه ی محکم زدم به زانوش... یهو افتاد روی زمین و منم تند تند رفتم بیرون و با گریه و التماس یه تاکسی رو نگه داشتم و سوارش شدم و گفتم:

-تو رو خدا برو بهشت زهرا.... زود...

یارو حرکت کرد.... چنگ انداختم به لباسش و گفتم:

-آقا تو رو قرآن یه دقیقه موبایلتو بده...

مرد: بیا آبجی آروم باش

گوشی رو گرفتم و زنگ زدم به هستی... جواب داد:

-بله؟؟

صدای گریه میومد... فهمیدم بهشت زهرا س. گوشی رو گذاشتم دم گوش مرده و آروم گفتم:

-بگو از بیمارستان تماس میگیرم...


romangram.com | @romangram_com