#عشق_و_تقدیر_پارت_269

اومدم برم بگردم پیداش کنم که چشمام سیاهی رفت و دوباره از حال رفتم...

*****

صدا ها رو میشنیدم ولی قدرت اینکه چشمام رو از هم باز کنم نداشتم... صدای پچ پچ میومد... پچ پچ دو تا زن...

اولی: تو رو خدا؟؟ حالا قضیه چی بوده؟

-هیچی بابا...اینا داشتن از شمال برمیگشتن... پسره توی یه ماشین بوده این دختره هم توی یه ماشین دیگه. یهو پسره چپ میکنه و اونطوری که مردم گفتن دختره پیاده میشه و همون طوری که داد میزده میره پایین و درو باز میکنه که یهو پسره میافته بیرون از تو ماشین... دختره هم هی تکونش میده و بعدم رو به مردم میگه زنگ بزنید اورژانس و میاد برگرده که میخوره زمین و چون سرش میشکنه از هوش میره.رسوندنشون بیمارستان پسره که همون موقع در جا تموم کرده بوده ولی دختره رو سرش رو بخیه زدیم. الانم که ایناهاشش...

اولی: نسبتشون رو نفهمیدی؟

-نه...اول من فکر کردم که این زن پسره س ولی بعدش یه خانمی اومد خیلی شیک... فهمیدم که زنش اونه... این دختر خالشه.

اولی: الهی بمیرم... حالا تشعیع جنازش کیه؟؟

-فکر میکنم تا یک ساعت دیگه که هوا روشن بشه میان از داخل سردخونه میبرنش....

یهو کل بدنم شروع کردم به لرزیدن و به شدت شروع کردم به گریه کردن... اون دوتا پرستاره دویدن سمتم و گرفتنم. یکیشون رفت و با دکتر برگشت... دکتره نمیدونم داشت چیکار میکرد ولی وقتی دست سوخت فهمیدم که بهم آمپول تزریق کرده. چشمامو باز کردم و گفتم...:

-ساعت چنده؟

دختره با یه لبخند تلخ گفت:

-پنج و نیم صبح...


romangram.com | @romangram_com