#عشق_و_تقدیر_پارت_268

و از در اتاق رفتم بیرون...هستی با گریه داشت بهم نگاه میکرد... سرم رو تکون داد و گفتم:

-یکیتون بگه چی شده ؟؟؟

صدای گریه ی خاله درسا همه چیزو برام روشن کرد:

-رها ... رها خاله سپهرم رفت... سپهرم رفت... ای خدااااااا

همه جا دور سرم میچرخید... هستی هق هق میکرد... صدای گریه ی بردیا میومد... داشتم دوباره از حال میرفتم که دستم رو گرفتم به دیوار و زیر لب گفتم:

-دروغ میگید...

و یهو بلند داد زدم :

-دروغ میگید.... دروغ میگید.... نمرده...سپهر نمـــــــــررررده

و اشکام سرازیر شدن... با گریه رفتم پیش هستی...

-هستی بگووو...بگو دروغ میگن...بگو سپهر زنده س...

هستی بغلم کرد و گریه کرد... چرا هیچ کس نمیگه این چیزا دروغه... چرا؟؟ چرا همه دارن گریه میکنن... چرا من از خواب بیدار نمیشم؟

داد زدم:

-نه دروغ میگید... کجاست؟ میخوام ببینمش تو رو خدااا... بگید کجاست؟؟؟


romangram.com | @romangram_com