#عشق_و_تقدیر_پارت_267

رو به مردم گفتم:

-تو رو خدا زنگ بزنید به اوژانس تو رو خداااااااااا

اومدم برگردم پیشش که پام گیر کرد به یه سنگ و افتادم و دیگه چیزی نفهمیدم....

فصل دوازدهم

چشمام رو باز کردم...

اینجا چه خبر بود؟....

چرا همه مشکی پوشیدن؟....

سپهر....سپهر....

یهو همه چیز یادم اومد... از روی تخت بلند شدم ... سرم رو از دستم کندم و رو به مامان که با چشمای قرمز به طرفم میومد با صدای لرزون گفتم:

-چی شده مامان؟؟ سپهر کجاست؟؟

مامان: آروم باش عزیز دلم...حالش خوبه...

داد زدم:

-بهم دروغ نگو...


romangram.com | @romangram_com