#عشق_و_تقدیر_پارت_266

هرچی سپهر گفت بیا با ماشین من بریم قبول نکردم و گفتم که ماشینمو لازم دارم. ولی دروغ گفتم... دلم نمیخواست که باهاش توی یه ماشین تنها باشم... احساس گناه بهم دست میداد...

*****

ساعت 9 شب حرکت کردیم. سپهر جلو میرفت و منم پشتش. جاده هم افتضاح شلوغ بود. حالا تو این وضعیت داشت بارونم میگرفت!!

دو ساعتی گذشته بود و هنوز داشتیم میرفتیم. بارون شدید شده بود ولی جاده کم کم داشت باز میشد... یکمی که خلوت شد یهو سپهر گازشو گرفت و رفت. منم تا بیام به خودم بجنبم ازش یکمی عقب افتادم. ولی زود رفتم و بهش رسیدم. سپهر از بین یه ماشین لایی کشید. از دیدن کامیونی که از جلو میومد همه ی بدنم یخ کرد... شروع کردم به بوق زدن... پشت هم بوق میزدم... سپهر متوجه شد و سریع فرمون رو چرخوند به سمت راست... غافل از دره ای که جلوش بود. یه جیغ بلند کشیدم و ماشین رو نگه داشتم... مردم همه از ماشیناشون پیاده شده بودن. داد زدم:

-برید کنــــار...

از بین جمعیت خودم رو کشیدم جلو... تند تند اسم سپهر رو تکرار میکردم... وقتی رسیدم لبه دره از دیدن چیزی که جلو بود زانوهام شل شد و دو زانو افتادم روی زمین... ماشن سپهر قل خورد و خورد به یه سنگ بزرگ و وایساد... صدای یه آقایی از پشت سرم بلند شد:

-آخ آخ آخ...فکر کنم یارو مرد...

جیغ زدم:

-خفه شو...

بلند شدم و تند تند از دره رفتم پایین به طوری که چند بار خوردم زمین ولی مهم نبود... همه ی تنم داشت میلرزید... رسیدم به ماشین سپهر. در ماشینشو با هزار تا زور وبدبختی باز کردم... اما همین که در باز شد یه جسم بی جون افتاد بیرون... تمام صورتشو بدنش خون بود... این کی بود؟؟ سپهر؟ سپهر من؟ جیغ زدم:

-سپهر....بلند شد...تو رو خدا پاشو بریم.... ســـــــپـــــــهر....

ولی جواب نمیداد... افتادم روش و تکونش دادم و داد زدم:

-سپهر...تو رو خدا پاشو... سپهر... جون من بلند شو...


romangram.com | @romangram_com