#عشق_و_تقدیر_پارت_265

-اومدم.

وقتی که موهام رو کاملا خشک کردم رفتم که شامم رو بخورم و برم استراحت کنم. همه نشسته بودن. یه جا کنار سوگند و رو به روی سپهر بود. همونجا نشستم و خودمو با غذام مشغول کردم. که یهو بابام گفت:

-سپهر جان کی میخوای بری؟

سپهر: امیر آقا راستش من یکمی عجله دارم...همین امشب راه میافتم...

و رو به من ادامه داد:

-تو آماده ای رها؟؟

-آره ولی شب یکمی خطرناک نیست؟؟ بهتر نیست فردا راه بیافتیم؟

سپهر: بیخیال...بار اولمون که نیست...

-باشه بریم...

سپهر به تینا گفت:

-تو چیکار میکنی بالاخره با من میای یا میمونی با هستی اینا برمیگردی؟

تینا: اگه مزاحمشون نباشم که خیلی دوست دارم بمونم.

هستی: نه عزیزم این حرفا چیه؟؟ خوشحالم میشیم.


romangram.com | @romangram_com