#عشق_و_تقدیر_پارت_263

سپهرم با خنده بغلش کرد.چقدر سخته که عشقت رو توی بغل یکی دیگه ببینی...هی... بابا اومد و گفت:

-بچه ها غذا آماده س...

من: خب بیارید بخوریم دیگه!!

-نه خیر اول بلند شید ظرفا رو آماده کنید...

من: این دیگه دست مامان اینا رو میبوسه...

-بلند شو ببینم...از بس که همه ی کاراتو لیلا و گلی انجام دادن تنبل شدی...

خلاصه با غرغر بلند شدیم و ظرفا رو آماده کردیم و غذامون رو خوردیم و برگشتیم ویلا.

*****

یک هفته از اومدنمونم به شمال میگذشت. از طرف مؤسسه ی زبان زنگ زدن و گفتن که اون معلمی که به جای من میومده به خاطر یه سری مشکلات نمیتونه بیاد و اگه میتونم هر چه سریعتر خودمو برسونم که بچه ها عقب نمونن. منم تصمیم داشتم برگردم. از اتاقم اومدم بیرون و رفتم طبقه ی پایین و نشستم پیش بقیه. و رو به مامانم گفتم:

-مامان...تا کی اینجاییم؟؟

مامان: فکر میکنم تا 7-8 روز دیگه باشیم چطور مگه؟

-آخه من باید برگردم. برای معلمی که جای من توی مؤسسه تدریس میکرده مشکلی پیش اومده زنگ زدن بهم گفتن اگه میتونم سریع خودمو برسونم.

مامان: برو اول با بابات صحبت کن ببین نظرش چیه شاید ما هم باهات اومدیم.


romangram.com | @romangram_com