#عشق_و_تقدیر_پارت_262
-بیا با دوچرخه ی من بیا... راحته.
و رفت...اصلا نذاشت من حرفی بزنم. منم سوار دوچرخه ش شدم و دوباره همه راه افتادیم. سپهر و تینا کنار هم میرفتن و این خیلی اذیتم میکرد. سعی کردم نگاشون نکنم ولی آخه مگه میشد؟ هستی اومد کنارم و گفت:
-بیا...مردم شوهر دارن ماهم شوهر داریم...
من: باز چی شده؟؟
-بابا هی دارم بهش میگم پاشو بیا تو هم بریم... میگه نه من میمونم بردیا رو نگه میدارم...
من: خب خره اینکه به نفع تواِ...
-آره خب...ولی دوست داشتم الان اونم ینجا بود...
من: زودتر میگفتی من میموندم بردیا رو نگه میداشتم فرهاد با شما میومد دیگه...
-همینم مونده...دیگه چی؟
من: نه جدی میگم من اون طوری راحت ترم...تا بیام اینجا و عذاب بکشم.
و سرم رو انداختم پایین و به دوچرخه سواری م ادامه دادم.
یه دو ساعتی رو بازی کردیم که فرهاد زنگ زد و گفت بیاید میخوایم غذا بخوریم. وقتی برگشتیم آقایون محترم رفتن و شروع کردن به کباب کردن جوجه ها و گوشت ها. ما هم نشستیم به دبرنا بازی کردن... خیلی کیف داد... خیلی زیاد بودیم. من و تینا و سوگند و هستی و سوگل و مامان و زندایی مرجان و خاله درسا و خاله دریا...!!!! دو بار مامانم دبرنا شد! شانس داره در حد لالیگا! یه بار هم تینا دبرنا شد و یک بار هم این بنده ی حقیر! خیلی خوب بود. تقریبا اگه خنده های سپهر و تینا رو نا دیده بگیرم میشه گفت که عالی بووود. وقتی که تینا دبرنا شد میخواستم بمیرم. چون با ذوق خودشو پرت کرد توی بغل سپهر و گفت:
-هوررررا...سپهر جون بردم...
romangram.com | @romangram_com