#عشق_و_تقدیر_پارت_261
-آره... چون اون بچه رو دوست داشتم و دارم. باشه...فقط برات آرزو میکنم که خوشبخت بشی... زیاد اصرار نمیکنم چون اصلا دلم نمیخواد با این کارم تو رو ناراحت کنم... اگه تو خوشحال باشی منم خوشحالم... ببخشید اگه با حرفام اذیتت کردم... خداحافظ.
و رفت. دلم براش سوخت ولی اگه الان ناراحتش کنم خیلی بهتر از اینه که از روی دلسوزی باهاش ازدواج کنم و دو سال بعد هر دومون رو بیشتر از اینا ناراحت و داغون کنم...
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم پیش مامان اینا. حامد نبود. بهش حق میدادم. احتیاج داشت که تنها باشه.
هستی اینا بازیشون تموم شده بود. سوگند گفت:
-بچه ها من دارم میرم دوچرخه بگیرم... کی با هام میاد؟؟؟
کل دخترا و پسرا بلند شدن و راه افتادن رفتن... سوگند با تعجب وایساده بود و داشت ما رو نگاه میکرد! فرشید گفت:
-سوگند خانوم شما نمیای؟؟!!
سوگند: فکر کنم خودم پیشنهاد دادم...همه رفتن منو جا گذاشتن.!
با شوخی و خنده رفتیم و هر کی یه دوچرخه گرفت و راه افتادیم.
صندلی دوچرخه ی من خیـــــــلی بد بود. اصلا نمیتونستم دیگه یه لحظه هم روش بشینم. برای همینم وایسادم و گفتم:
-بچه ها من دیگه نمیتونم بیام...صندلیش اذیتم میکنه...
حامد زودتر از همه پیاده شد و اومد دوچرخه ی خودشو داد بهم و دوچرخه ی منو گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com