#عشق_و_تقدیر_پارت_259
-باشه...ممنونم رها. کمک بزرگی بود...
من: بیخیال کاری نکردم که
خلاصه تموم شد و رفت پی کارش..
دیگه هم اتفاق خاصی نیافتاده تا بریم جنگل ببینیم چی پیش میاد.
*****
همه نگه داشته بودیم و آقایون داشتن وسایل رو از داخل ماشین میاوردن بیرون. ماها هم وایساده یودیم ه گوشه داشتیم حرف میزدیم. وقتی که فرهاد اومد و گفت که همه چی آماده س رفتیم نشستیم و دوباره شروع کردیم به حرف زدن!! سپهر اینا هم نشسته بودن داشتن قلیون میکشیدن. سوگل و هستی و سوگند و تینا داشتن حمکم بازی میکردن...من حسش رو نداشتم که بازی کنم برای همینم به جای من تینا رفت بازی کرد. بلند شدم و رفتم که یه دوری بزنم. همین جوری که اون اطراف میچرخیدم و درختا رو نگاه میکردم حس کردم یکی داره پشت سرم میاد. برگشتم و حامد رو دیدم. با دیدنم گفت:
-ببخشید نمیخواستم بترسونمت...تا اومدم صدات کنم برگشتی...
لبخندی زدم و گفتم:
-نه نترسیدم...کاری داشتی؟؟
حامد: راستش آره....میخواستم باهات صحبت کنم...
-گوش میدم
حمد: میشه قدم بزنیم...؟
قبول کردم و شروع کردیم به قدم زدن. 5 دقیقه گذشته بود ولی حامد هنوز ساکت بود... منم چیزی نگفتم و گذاشتم خودش شروع کنه. یه چند دقیقه ی بعد گفت:
romangram.com | @romangram_com