#عشق_و_تقدیر_پارت_258
با اینکه خیلی ساده بود ولی آبو خوردم. و گفتم:
-بچه ها من میرم بخوابم...شب به خیر
سپهر: شما هم پا شید برید بخوابید دیگه دیر وقته... و دستشو به سمت تینا دراز کرد و گفت:
-تی تی بلند شو تو هم خسته شدی...
و تینا دستشو گرفت و بلند شد...
اینا رو داشتم از بالای پله میدیدم. همون جوری که اشکام صورتمو خیسس کرده بود رفتم داخل اتاقم و درو بستم. پشت در نشستم روی زمین و گریه کردم... خیلی سخته عشقتو با یکی دیگه ببینی... خیلی...
*****
-رهــــــــــــــــا...بیــ� �ــــــــا دیگــــــــــه
-اِ...اومدم دیگه.
یه نگاه دیگه توی آیینه به خودم انداختم. خوب بود... یه مانتوی بنفش با شلوار و شال مشکی. موهامو از دو طرف صورتم ریخته بودم بیرون. یه آرایش کم هم انجام داده بودم. کالج های ورنی مشکی مو پام کردم و رفتم پایین. قرار بود همه باهم بریم جنگل. الانم هستی بود که داشت صدام میکرد. بردیا تا دیدتم پرید تو بلغم. منم محکم به خودم فشارش دادم و دستشو گرفتم و با هم دیگه رفتیم پیش بقیه. هستی بردیا رو برد توی ماشین خودشون و منم نشستم توی ماشین خودم و راه افتادیم. دیروز با فرشید حرف زدم. میگفت که وقتی توی خونه خودشون هستن اینجوری نمیکنه و فقط وقتایی که میره داخل جمع انجوری میکنه. منم بهش گفتم:
-فرشید من نمیگم که بده که با هم شوخی میکنی...نه...خیلی هم خوبه اما به اندازه. تو الان دیگه یه پسر 23 ساله نیستی... الان یه مرد زن داری...25_6 سالتم هست با اون موقع فرق کردی...
-آره حق با تواِ...ولی چرا سوگل به خودم نگفت؟؟
من: نمیدونم ولی فکر میکنم احتمال میداده که ناراحت بشی!!..
romangram.com | @romangram_com