#عشق_و_تقدیر_پارت_257
تینا چرخوند و سر بطری افتاد به من... باید از من سؤال میکرد.
تینا: جرعت یا حقیقت...؟
-جرعت...
تینا: بلند شو برو تو دریا شنا کن...
عوضی... هم شب بود و هم دریا طوفانی بود و هم آب سرد بود و هم میدونست که من از آب دریا بدم میاد. ولی باید میرفتم...
من: باشه...
بلند شدم برم که یهو گرمای دستی رو روی مچ دستم احساس کردم...خوب این گرما رو میشناختم...
سپهر: نه خیر نمیخواد بری... هم هوا سرده مریض میشی، هم دریا طوفانیه خطرناکه، هم از آب دریا بدت میاد اذیت میشی.
و رو به تینا با اخم گفت:
-چیز دیگه ای بلد نبودی؟؟
تینا: خب تو بگو....
-بلند شو برو یه لیوان آبو یه نفس بخور!
تینا: هه... چه کار سختی...
romangram.com | @romangram_com