#عشق_و_تقدیر_پارت_252
معلوم بود داره به بابا میگه تا نظرشو بدونه... بدون مشورت بابا آب هم نمیخورد. بعد از چند ثانیه گفت:
-باشه عزیزم...ما نگه داشتیم تو هم مارو دیدی وایسا...
-باشه...فعلا
نشستم داخل ماشین خودمون و همینکه مامان استارت زد خوابم برد...
با تکون هایی که بهم وارد میشد بیدار شدم... با دیدن تینا جلوی خودم تعجب کردم و خواب از سرم پرید... از ماشین پیاده شدم و با دیدن ویلا فهمیدم که رسیدیم. خواستم برم داخل که تینا صدام کرد:
-رها؟
من: بله؟
-میخواستم باهات حرف بزنم...
من: من هیچ حرفی با تو ندارم...
-اما...آخه من مگه چیکار کردم که تو انقدر ازم ناراحتی؟؟!!
من: هیچی نگو تینا...بذار این دو روز اعصابم آروم باشه...
و بدون توجه بهش رفتم داخل ویلا... بچه پرو تازه میگه چیکار کردم!! دیگه چیکار میخواست بکنه؟؟ همین که وارد ویلا شدم همه باهم گفتن:
-به به خانوم خوشخواب...
romangram.com | @romangram_com